
حکایــت عــ♥ــشق من و تو
حکایت قهوه ایست
که به یادت تلخ تلخ مــــی نوشم …
که با هر جرعـــــه اندیشیدم
که ایـن طعـم را دوست دارم یا نـه ؟!...
و آنـقدر گیـر کردم
بین دوست داشتـن و نـداشتن
کـه انتـظار تـمـام شدنش را نـداشتـم …
تـمـام کـه شد فهـمیدم
که بـازهم قهـوه می خـواهـم
حـتـی تــــلـخ تــــلـخ
حکایت قهوه ایست
که به یادت تلخ تلخ مــــی نوشم …
که با هر جرعـــــه اندیشیدم
که ایـن طعـم را دوست دارم یا نـه ؟!...
و آنـقدر گیـر کردم
بین دوست داشتـن و نـداشتن
کـه انتـظار تـمـام شدنش را نـداشتـم …
تـمـام کـه شد فهـمیدم
که بـازهم قهـوه می خـواهـم
حـتـی تــــلـخ تــــلـخ
نظرات شما عزیزان:
تو روزی با دلم
اینجا کنار خستگی هایم
مرا آغشته در شعر سفر کردی
مرا بنشسته در خلوت
به دریای نگاهت خیس و تر کردی
...
اینجا کنار خستگی هایم
مرا آغشته در شعر سفر کردی
مرا بنشسته در خلوت
به دریای نگاهت خیس و تر کردی
...
برچسبها: